تبليغاتX
محفل غریب ساقی

محفل غریب ساقی
تقدیم به هرچی غریب کوی خاطرات . . .!
سلام . . .امروز اومدم تا با این وبلاگ غمگینم و با همه دوستانی که با نظرات قشنگشون خوشحالم کردن خداحافظی کنم،خلاصه منم به آرزوم رسیدم و رفتنی شدم...ترک کردن اینجا خیلی برام سخته اما شاید این بهترین کار باشه . . .

دارم برای یک مدت طولانی از اینجا میرم ،خداروشکر این روزا حال و احوالم به کمک دوستای خوبم با راهنمایی ها و حرفایی که بهم زدند خیلی خیلی بهتر شده،خودمو پیدا کردم و فهمیدم چقدر ارزش زیادی دارم وباید دنبال کسایی باشم که لایق من باشند . . .!!

در ضمن قابل توجه دوستانی که واسم نظرات خصوصی میذارند و از من میخواند داستان این وبلاگ و ماجرای زندگیمو که اینطوری منو بهم ریخته بود،واسشون تعریف کنم ،باید بگم منم مثل خیلیا فقط تجربه تلخ یک عشق یکطرفه رو داشتم...درسته این تجربه نصف جوونیمو ازم گرفت اما چشمامو رو به همه چی باز کرد، فهمیدم عاشق موندن برای کسی که لایقت نیست چه حماقت وحشتناکیه . . .! نمی تونم با اطمینان بگم این عشق چند ساله امو فراموش کردم هنوزم به یاد خاطراتش یک فاتحه سردی میدم. حالا دیگه نه حرصی نه اعصاب بهم ریخته ای نه اشکی هست که روز به روز داغونم کنه . . .اول از همه خدا کمکم کرد بعد پدرو مادرم و بعد اینا همه دوستای خوبم که این همه راهو از تهران اومدند انزلی و لب ساحل واسم یه پارتی کوچولوی خداحافظی عالی گرفتن . . .از همه دوستام تو انزلی و تهران که این جشن خداحافظی به یاد موندنی رو واسم گرفتند و یه دنیا شادم کردند یه دنیا ممنونم . هیچ وقت در طول زندگیم هیشکی نتونسته بود اینقدر سوپرایزم کنه یک شب عاشقونه با ضرب گیتارو صدای دریا و آب جو و آتیش . . .یه تجربه جدید و پر از هیجان ،شبی که منو از لاک تنهاییم درآورد و فهمیدم کسایی هم هستند که چقدر به خاطر شاد بودنم زحمت کشیدند غافل از اینکه اونی که باید هیچ وقت شاد بودنمو نمیخواست . . .بازم از همتون ممنونم بچه ها هیچ وقت فراموشتون نمیکنم حتی با اینکه ازتون دور میشم.

میخوام  در آخر از ایمان عزیز تشکر کنم ،که نمیدونم اسمشو دوست بزارم یا روانشناس یا فرشته نجات یا یه همشهری که ایمان داشت منو از این حال در میاره و من باورش نداشتم،تو یه مدت خیلی کوتاه تنها با 4تا پیام نصف ذهنمو شستشو داد...ایمان جان پیام هایی که بهم دادی نه تنها ذخیره گوشیم بلکه ذخیره قلبم شدند.

از حامد عزیز هم (نویسنده وبلاگ روانشناسی) بابت همه دعاهاو جملات قشنگش ممنونم امیدوارم تا نفس هست خدا پشت و پناهتون باشه.

تصمیم گرفتم در انتها شعر آهنگ از سیامک عباسی رو بزارم واسه کسی که بعد قریب چهار سال با بهونه های جالبش دورم زد :

...جوونتر که بودم یکی عاشقم بود

منو که نمی دید دلش میگرفت زود

میگفت خیلی وقته دلم پا به پاته

میگفت هرجا باشی نگاهم به راته . . .

منم بچه بودم، دلم پرپرش شد

بهش اینو گفتم اونم باورش شد

خلاصه نشستیم یه رویا کشیدیم

واسه زندگیمون چه خوابایی دیدیم . . .

بهم قول دادیم که با هم بمونیم

تا هرجا که میشه تا هرجا بتونیم . . .

ولی من نموندم نه اینکه نمی شد

زدم زیر قولم ، دلم دم دمی شد

حالا گاهی وقتا که یادش میوفتم

درست لحظه هایی که یادش میوفتم ،

تموم وجودم پر از جنگ میشه

به این خاطراتش سرم گرم میشه...میشه

          بهم قول دادیم که با هم بمونیم

تا هرجا که میشه ته هرجا بتونیم . . .

خودم زندگیمو به حسرت سپردم

درست خاطرم نیست ،

ولی پاشو خوردم . . .!!!

[ دوشنبه 1391/02/18 ] [ 14:2 ] [ ساغر ]
نمی دانم از کدام دریچه

به دنیا نگاه کردم

به تو

به آینده ای که هی

دور می شود

ومه غلیظی

که زاده هزاران خطاست

میان خطاهایم

دراز می کشی

عاشقانه ای گرم

بی آنکه تنهایی ام را

خواب کرده باشی 

بی آنکه تنهایی ات را خواب کرده باشم .. .

چقدر زیبا بود

وقتی شرجی نگاهت

نفس باد را می گرفت

تابستان سراسیمه بالا و پایین میشد

وجاده ای بی انتها

به خلوتمان سرک میکشید

چقدر بی بهانه حرف میزدیم

میان دیوارهایی

که مغزشان را به باد داده بودند

سرمان را بالا بگیریم . ..

[ دوشنبه 1391/02/11 ] [ 1:20 ] [ ساغر ]
روزهایت میگذرد گاهی تلخ . . .گاهی باز هم تلخ. . .به عقب نگاه میکنی انگار در جاده ای مه گرفته گم شده ای. . .افکارت درهم و آشفته است ، احساس میکنی دارد گلویت زیر چرخ گریه له می شود . . . از دوستانت بیزاری به غریبه ها دل می بندی، کدام غریبه ؟ از قضا آن غریبه هم به قصد دل شکستن سراغت آمده است، چاره ای نداری زهرخندی میزنی و با خود میگویی "بگذار اوهم بشکند" . . .با همه خضوع او را هم می بخشی .

به اطرافت نگاه میکنی ، چقدر فضای خالی حجم  زندگی ات را اشغال کرده است؟لبانت مهر خاموشی خورده است . . . دل به راهی بسته ای که با تمام بی رحمی به رویت بسته شده ، با این ته امیدت چه میکنی؟

 این بار به جلو نگاه میکنی . . .هیچی جز خدا نمیبینی…!!با خودت میگویی" خدایا همه چی در دستان توست ،و تو ازهمه چیز به من نزدیکتر. . .دلیل این کوری من چیست؟ "

خدایا من از هجوم این همه تنهایی میترسم . . . چرا انسانهایت بوی آدم نمی دهند ؟چرا اینقدر با واژه ی عشق بیگانه اند ؟خدایا ، نفسم را ازم گرفتی ،حق با توست. . .حتما او سهم من نبود…ولی چرا کمی دلم را آرام نمیکنی تا با غم نبودنش کنار بیایم؟

[ شنبه 1391/02/09 ] [ 1:8 ] [ ساغر ]

بايد فراموشت كنم چنديست تمرين مي كنم

من مي توانم مي شود ، آرام تلقين مي كنم

با عكسهاي ديگري تا صبح صحبت مي كنم

با آن اتاق خويش را بيهوده تزيين مي كنم

سخت است اما مي شود در نقش يك عاقل روم

شب نه دعايت مي كنم نه صبح نفرين مي كنم

حالم نه اصلا خوب نيست تا بعد بهتر مي شود

فكري براي اين دل تنهاي غمگين مي كنم

من مي پذيرم رفته اي و بر نمي گردي همين

خود را براي درك اين صد بار تحسين مي كنم

از جنب و جوش افتاده ام ديگر نمي گويم به خود

وقتي عروسي مي كند ، آن مي كنم اين مي كنم

خوابم نمي آيد ولي از ترس بيداري به زور

با لطف قرص قد نقل يك خواب رنگين مي كنم

اين درد زرد بي كسي بر شانه جا خوش كرده است

از روي عادت دوستي با بار سنگين مي كنم

هر چه دعا كردم نشد شايد كسي آمين نگفت

حالا تقاضاي دلي سرشار از آمين مي كنم

نه اسب ، نه باران، نه مرد، تنهايم و اين دائمي ست

اسب حقيقت را خودم با رنج آذين مي كنم

حالا نه تو مال مني ، نه خواستي سهمت شوم

اين مشكل من بود و هست در عشق گلچين مي كنم

كم كم ز يادم مي روي اين روزگار و رسم اوست

اين جمله را با تلخي اش صد بار تضمين مي كنم

[ جمعه 1391/02/01 ] [ 18:40 ] [ ساغر ]
نمیدانم از فراق تو بنالم یا از غریبی خودم؟

نمیدانم تو را بخوانم که برگردی یا خودم را دعا کنم که بیایم؟

از این بسوزم که نیستی یا از آن بنالم که چرا هستم؟

هیچ میگویی اسیری داشتی حالش چه شد؟

خستهء من نیمه جانی داشت

احوالش چه شد؟

دلم تنگ است نمیدانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی.

پریشان حالم و بی تاب میگریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست.

نمیدانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم. . .

کاش بودی وآغوش گرمت فقط مال من بود..

برگرد. . .دگر از این همه غربت و تنهایی بیزارم...

[ دوشنبه 1391/01/28 ] [ 20:48 ] [ ساغر ]
راهی ندارد جُز سُقوط

برگِ تنهایِ پاییزی...

وقتی می داند درخت...

عشقِ برگِ تازه ای را در دل دارد...!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آغوش تو . . .
آغوش تو
مترادف امنیت است
آغوش تو
ترس های مرا می بلعد
لغت نامه ها دروغ می گفتند
آغوش تو
یعنی پایان سر درد ها
یعنی آغاز عاشقانه ترین رخوت ها
آغوش تو یعنی "من" خوبم!
بلند نشوی بروی یکوقت
!
بغلم کن

من از بازگشتِ بی هوای ترس ها
می ترسم...!!!
[ دوشنبه 1391/01/28 ] [ 20:17 ] [ ساغر ]

 

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...

گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...
گاهی دلگیری...شاید از خودت. . .!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر هایم برایت مغز بادام تلخیست که این روزها زیاد می خوری!

دلت را به هم میزند...

"ابروهایت" را درهم میکشی...

اما چرا مغز بادام تلخ است؟؟؟

...بماند

ریشه ام سوخت...

ریشه ات سبز...


ادامه مطلب
[ یکشنبه 1391/01/27 ] [ 18:52 ] [ ساغر ]
دیشب یهویی دل تنگی سراغم اومد بغض داشت خفه ام میکرد اتفاق بدی برام افتاده بود .. . وقتی خیره شدم به آینه بغضم شکست ، اشکام ریخت و ریخت . . .رفتم سراغ عکسات همین که نگام به نگات خیره شد انبساط ناگهانی قلبمو احساس کردم بوی تنهایی خونه آزارم میداد. .. همه به من میگن تو دیونه ای که تو خونه ی به اون درن دشتی توی شهر غریب تنها زندگی میکنی اما هیچ کس نمیدونه که همین تنهاییه که باعث میشه از یادم نری.

ساعت از نیمه شب گذشته بود نفهمیدم چه جوری از خونه زدم بیرون ، چشمام از اشک می سوخت ، انگار از یاد همه رفته بودم ،دلم شکسته بود، به همین سادگی لحظه هاتو بدون من میگذرونی وکنار اون این همه آرومی ،دونستن اینا از مرگ برام بدتره . . .

هندزفری تو گوشم ، صدای موزیک تا آخر،تو کوچه ها قدم میزدم ، هیچی جز خاطراتت ملکه ی ذهنم نبود ، هیچی جز تصویرت جلوی چشام نبود ،اشکام رو گونه هام یخ زده بود . . .

برای فرار از تنهایی ازیه آغوش دروغ  به یه  آغوش دروغ دیگه پناه بردم اما هیشکی منو نفهمید همه به فکر خودشون بودن و تظاهر کردن و خوب بلد بودن. . .از این آدمکای سنگی  خسته شده ام ، چرا تو نیستی ؟ چرا اینقد دستام خالیه ؟ منو از قلبت بیرون انداختی تا عشق یکی دیگه تو قلبت جاشه ، بهونه ی اینکه میخوای تنها باشی رو واسم آوردی و تو نهایت سردی ازم گذاشتی. . .کی از دلم خبر داره ؟کی میفهمه که من چقدر پر از آشوبم؟

صدای اذان صبح به گوشم خورد،به خودم اومدم،همچنان داشتم قدم میزدم ،باد عجیبی می وزید ،باید برمیگشتم خونه ، به خونه ای که هیچ کس جز تنهایی و دلتنگی منتظر و نگرانت نیست . . .

************************************************************************

ای !تویی که مرا از یاد برده ای 

بعد از عبور سرد و سنگینت

دمی نیاسوده ام

التماسم این است. . .

 که به یاد آوری مرا تنها گذرا

خسته ام از این آه کشیدنها

شعرهایم دگر رنگ و سویی ندارد

همه می گویند . . .

بگذار فراموشی او را ببرد از یاد

اما جز خدا چه کسی می داند

در دلم چه آشوبی به پاست . . .!

 

[ شنبه 1391/01/26 ] [ 1:0 ] [ ساغر ]
 خیلی وقت است از کنارت رد می شوم وتو مرا نمی بینی ،من عوض شده ام یا تو،ویترین دلت را جا به جا کرده ای؟

این روزها آنقدر غم انگیزم که یا خیره به سقف مانده ام و یا به لطف قرصهایم کمی چشمهایم را به روی غمهایم می بندم. . . باید عادت کنم که تن به روزها و لحظه های بی عشق دهم، اما بی عشق چه کنم در کومه ای که چراغ اش قندیل وار یخ زده و دست هایی که از بی مهری ترک خورده اند؟

غروب شد و تو دوباره آمدی.چه سرد و بی روح است آهنگ کلامت!شعله ای نیست در نگاهت از آتش دیروزها!حیف ! دلگیرم،ولی نه از دست های خالی تو . . .

آنقدر حجم دلتنگیم عظیم است که تمام حروف الفبا و واژه ها کم آورده اند،اصلا این واژه ها به چه دردی می خورند اگر نتوانند حرف دل مرا بنویسند؟

این داستانها به چه کار می آید اگر دردودل مرا برای تو تعریف نکند؟اصلا این کتابهای بی درد ،از جان ما چه می خواهند اگر از جنس دوست داشتن نباشند؟

خدایا مرا واژه ای ده تا از درد بگویم و دلی تا درمان باشد و داستانی تا تعریف کنم از آدمهایی که دل بستن را از یاد نبرده اند. . . .!!

کاش دهخدا می دانست "دلتنگی" ، "اشک" ،"فاصله"و "بی وفایی" تعریفشان فقط یه کلمه است : "تو" .

[ سه شنبه 1391/01/15 ] [ 15:23 ] [ ساغر ]

چه زود زمستان کوله بار خود رابردوش گرفته و می رود و بهار با تمام زیبایی هایش  می آید تا خود را به رخ بکشد .گویی همین دیروز بود که زمستان با بلندترین شب سال به ما سلام کردو ما در گیسوی سیاه یلدا سپیده صبح را به انتظار نشستیم و بهترینها را برای هم آرزو کردیم تفالی زدیم و خندیدیم و سرمای آن را با گرمای مهربانی مان پیوند زدیم.....

ولی افسوس که هنوز سرمای وجودم از من دست بردار نیست . . .باران بهاری می بارد و آسمان دلم ابریست و چهره ام زیر باران دلتنگی هایم خیس شده است. . .نمیدانم تقصیر من بود یا تو؟می دانم سلام اول را من دادم و تو با آخرین کلامت که خداحافظی بود دلم را شکستی؛من سلام دادم و تو وداع کردی؛من نگاه کردم و تو گریختی . . .می خواستم گاهی تنهایی ام را با تو پر کنم که تنهاترم کردی و رفتی...!!

آمدن بهار را میبینی ؟بهار ؛فصل آشناییمان یادت هست؟خاطرات 16فروردین و اولین بوسه را چی؟. . .میدانم فراموش کرده ای خوب میدانم...انگار زمستان با همه سردی اش تو را با خود برده است جز جای خالیت اثری از تو نیست .

حرفی نیست ؛ فصل آشنایی مان را بی تو جشن میگیرم . . .!!

 

             * سال نو همراه بهاری مشتاق مبارک *

[ شنبه 1390/12/27 ] [ 14:47 ] [ ساغر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بک لینک فا